|
|
|
|
|
قيصر هم جاودانه شد !
... به خير !
راستي سلام !... كه نه اما ....اصلن بگذريم ...
از محسن رضوي عزيز عزيز ... به خاطر چشمان ظريفي كه در انگشتانش نهفته است ومهرباني ، در گونه ي نوشتار اين پست بي نهايت ... دستي كه چنگ انداخت در دامان اين مرد يك پاكت سيگاردر دستان اين مرد در بين چنگ و بوسه ... ... رقص دود سيگـــــــــــــار مـــــــي رقصد آن معشوقه ي خندان اين مرد طعم شراب و شاهد و رندي و سيگار جامانده بين لثه و دندان اين مرد! (معشوقه بود و رندي و سيگار و گيلاس ) ـ چي ؟ چارتوي لعنتي ؟! زندان اين مرد... ـ زندان كه نه ... اين چار ديوار بهشت است اما بهشتي كه گرفته جان اين مرد ! يك مرد شكل فال ديوانش نشسته است سر مي رود فنجان كه در دستان اين مرد خودكار يك دفعه به رقص آمد ميان انگشت ها ي لاغر و لرزان اين مرد كم كم غزل هايش به هم سنجاق مي شد در انتشار ثانيه سامان اين اين مرد ! () حالا شب و احساس داغ قهوه اي تلخ يك پاكت سيگار و فنجان اين مرد .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:7 توسط غزل_تو
|
|
||